Code Center
خاطرات جهادی (1)
آخرين مطالب
admin بازديد : 68 شنبه 22 ارديبهشت 1397 نظرات ()

اختصاصی پایگاه افسران ولایت:#خاطرات_جهادی

📝وقتی رفتم بالا مادرم پرسید چرا زنگ نزدی، گفتم اتوبوس خراب شد و معطل شدم، گفت چه خبر از شناسایی؟
گفتم ولش کن، خبر داری قرار است گاز و آب محل یک هفته قطع بشه؟
مادرم تعجب کرد و گفت، از کجا میدونی؟
گفتم اطلاعیه زدن توی کوچه!
مادرم گفت بی خود کردن، چطوری زندگی کنیم، تو این سرما بدون گاز و آب نمیشه کاری کرد! آب شرب رو میشه خرید ولی مصرف های دیگه ی آب رو چی کار کنیم؟
گفتم قرار ه تانکر آب بیاد سر کوچه، تانکر نفت ته کوچه و بریم بگیریم.
تعجب ش بیشتر شد و گفت: نمیشه که آخه، خیلی سخت میشه!!
گفتم مامان یک هفته است، بعدش درست میشه .
گفت میدونم یک هفته است ولی یک روز اش هم نمیشه تحمل کرد.
سریع به مادرم گفتم ببین مادر، یک روز اش هم برای ما سخته، میدونی اینجایی که رفتم شناسایی مثل کوچمون ۱۶۰ خانواده زندگی میکنن وضعیتشون همینطوریه، آن هم نه به مدت یک هفته بلکه کل روزهای سال، مادرم که تازه متوجه منظوره این آسمان ریسمان بافی هایم شده بود یه کم متاثر شد و گفت خب مسئولین چی کار میکنن!!؟

گفتم این که اونها چی کار میکنن مهم نیست الان، مهم اینه که من مسلمان میتونم ایام عید برم اونجا و یه باری رو بردارم از دوش یک مسلمان دیگه، ولی چه کنم که مادرم راضی نمیشه!

صدای الله اکبر موذن بلند شد و مادرم یه قدری رفت توی خودش و گفت بذار نماز بخونیم بعد حرف میزنیم، رفتم لباس عوض کردم و نماز خوندیم.

مادرم بعد از نماز گفت: از اونجا عکس و فیلم هم داری؟
گفتم دارم ولی اگر ببینی حجت بهت تموم میشه و اگر اجازه ندی برم...
حرفم و قطع کرد و گفت آب مهریه ی حضرت زهراست و عده ای زن و مرد ه شیعه ی امیرالمونین از این نعمت محرومند، من کی باشم اجازه ندم، نشانم بده، عکس ها را نشان اش میدادم، چشمه ای که در تابستان خشک میشد و اندک آبی هم که ازش می آمد، انقدر آلوده بود که ما لباس هایمان را هم به اکراه در آن میشستیم، خانه های کاه گلی و... (با گوش چشم نگاه کردم به مادرم، بغض کرده بود)
عکس ها که تمام شد، مادرم گفت پدرت که از سفر آمد خودم راضی اش میکنم که بری، فقط عید امسال با فاطمیه همزمان است، ما رو هم دعا کن!

من که به کل کف کرده بودم، گفتم مطمئنی مامان، یعنی عید نیام مسافرت، گفت خودت که هیچ اگر میشد ما هم میومدیم، ولی چون شرایط این جهاد برای ما نیست، از خانم های فامیل پول جمع میکنم برای اونجا، خوبه ؟

هیچ چی نگفتم و فقط دستش رو بوسیدم..

#خاطرات_جهادی

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای اين مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تابلو اعلانات

لينک سايت ها

آمار سايت
  • کل مطالب : 90
  • کل نظرات : 1
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 9
  • آی پی ديروز : 16
  • بازديد امروز : 46
  • بازديد ديروز : 47
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل ديروز : 0
  • بازديد هفته : 46
  • بازديد ماه : 367
  • بازديد سال : 18,821
  • بازديد کلی : 18,821